اندر حکایت شاگرد...
بماند که چه گذشت ، آنقدر کافی است که وقتی میخواست خداحافظی کنم ، گفتم : خسته نشدی ؟
گفت : " خوشحالم که با هم بحث کردیم، من گاهی حرف هایی رو میزنم که عکس العمل طرف رو ببینم، حرفهایی که تو زدی جالب بود ، ولی یادت باشه که تو آدم ساده ای نبودی ، این رو همون روزهایی که شاگردت بودم ، فهمیدم . یادت باشه که همیشه برای من دوست داشتنی بودی."
و من این جمله از صادق هدایت یادم آمد که : " هر چه خشن تر و بی اعتنا تر باشی، بیشتر جذب میکنی ".
و من این جمله از صادق هدایت یادم آمد که : " هر چه خشن تر و بی اعتنا تر باشی، بیشتر جذب میکنی ".

اندر حکایت تلفن از راه دور
حاجی گوشی را که برداشت ، بعد از مدت ها در باطری اش را عوض کرده بود.
حاجی هنوز شماره ی طرف را داشت ،
بار اول که زنگ زد ، ترسید و قطع کرد
تمام فکرهایش را داشت متمرکز میکرد که دوباره زنگ بزند.
و اما بار دوم ، پرسید ، خانم پارسیوسیلوسکی ؟
خانم پارسیوسیلوسکی پاسخ داد :بله !
حاجی انگار ضربان قلبش به 1700 رسیده بود ، قطع کرد
و اما بار سوم ، گفت : من یک دوست قدیمی هستم ، میخواهم بدانم سلامتی ؟
حاجیه با روی خوش گفت : آری به عنوان یک دوست میتوانیم.....
5 سال گذشته بود ، حاجی و اما در فکر 5 ماه دیگر است...
و این روزگار است ، میگذرد ...
:درباره وبلاگ

تبلیغات